قلبم شاکی است
مغزش تنهاست
رگ هایش گرفته
بالن می خواهند
تا پروازی سر دهند در حوض عمیق خون
آه چه بد !
پریده از رخسار خون، رنگ !
قلبم پره های پمپش شکسته اند
بطن راست امید خواهد و
بطن چپش خالی از مهراند
قلبم خود نیز قلب خواهد
حاضر به ورزیدن عشق نیست دگر
قلبم خود نیز عاشق خواهد
ما را نیست پندارکی در دیار ناپنداران
تو هم، مانندی باش از ما
ما ناگزیریم به گذر و گذشت
ما دردیم به وسعت بغض های نشکسته
ما سختیم چون سازه ای فولادین
وشکننده تر از آن آینه ی پشیز
ما را آب بگیرید و له کنید
ما را شستشو دهید و پر کنید
ما نالایقیم برای این همه زندگی
ما قالی کرمانیم، پاخوریم و پاخوریم
ما نوعی سنگیم، همان سنگ معروف جسارت
خوردیم و می خوریم و خواهیم خورد، خُورد خُوردهای نان را
تو هم، مانندی باش از جنس زشت ما
چه خیال خامی بود
دوباره دیدن تو
زهی خیال باطل !
رهی پیاده با تو ؟
سنگریزه ای زشت با دمپایی نو
سنگریزه ای گرانبها برای از دست دادن تو
شوره زاریست اینجا
زنده به گور شد زندگی
رفته بودی از یاد با باد و باز یاد
کاش نیاد یاد و بیاد باد و باز
ملغی شود شِمای یار ... !
پسری هست به حال خدمت
خدمتش هست برای عزت
عزت کشور ایران عزیز
بودش عشق به ایران عزیز
او وحید است به نام کوچک
عقل او هست به قدر کودک
شهرتش هست ولی امدادی
گاه گاهی کند از حق یادی
شر و شورش بود بی حد و حصر
منتظر هست که کی گردد عصر
تا شود جیم ز کارش زودی
کار او هیچ ندارد سودی
همه باشند ز دستش عاصی
نبود او پس کار خاصی
از پس کار رود پیش پدر
هی دهد پول پدر را به هدر
کفش بنجل بفروشد به همه
کند او داد که پولش چه کمه
تیم او گرچه بود پرسپولیس
لیک باشد خود او چون ابلیس
پر خور و پر سخن و پر خنده
آدمی چاخان و خالی بنده
پدرش آذری و جنوبی مادر
هر دو باشند پسر را یاور
لیک فرزند کمی شیطان است
گرچه فرزند دو تا انسان است
خواهم از حق که سر افراز شود
مرغ همسایه او غاز شود
گردد عمرش به جهان طولانی
بل رها گردد از این نادانی
گرچه این شعر به طنز و شوخی است
لیک او بچه نیک و توپی است
پ.ن : این شعر رو یکی از مسولای من، تو محل خدمتم برام گفته . لازم بذکر که ایشون شاعر بسیار خوش ذوقی از دیار کاشان هستند و من ازشون بابت این شعر بسیار ممنونم .
زجر و رَجَز و رنج
سُخره و صخره و سخت
غرور و غرغر و قهر
شعر و شور و شَر
شک و اشک و رَشک
نُغز و بُغض و نقض
شاد و شیاد و شادان
نیست و نیست و نیست !
اطاقم تاریک
لابلای در، گذرگاهِ گذر کرنش نور
ساعتم کوک است
رواندازم سبک
چشمانم سنگین
اکنون خوابم
تا غریو بی رویاست
آرزوی خوابی تا ابدیت بود بعد از آن
ملیسا
ای زیبای من
تو کدامین عشق منی ؟
هنوز کسی نمی داند.
تو رنج مرا دیدی در عشق بازی
تو به درون من راه یافتی
به قلبم نزدیک تر
به روحم فراتر
ملیسا
ای زیبای من
به وقت رجوع به خویشتن
خود را مردد دیدم
ترس مرا فرافکند
ملیسا
ای زیباترین زیبای من
زیبایی عالمیان در تو گرد آمده اند.
کمی اندک تر از افسوس اما ،
کمی اندوه و سوز اما
اما، برای سیرتی نادان ...
...
پ.ن: ملیسا یه شخصیت کاملا خیالی و من فقط از این اسم خوشم میاد،همین...
پس لطفا واسه خودتون داستان نسازید... متشکرم .
میگن هیچ عشقی مثل عشق اول نمی شه !
میگن عشق بچگیا الکی ِ ، پوچ ، ادامه نداره ، اصلا از رو اسمش معلومه بچه بازیه !
میگن اگه عشق ِ تو بچگیا تا بزرگی ادامه پیدا کنه خیلی عجیبِ ،مقدس ، قابل ستایش ِ !
میگن اما عشق یه طرفه خوب نیست ، آدمو اذیت می کنه ، اصلا بهتر ادامه پیدا نکنه !
میگن اگه دوسش داری زود بهش بگو ، نذار دیر بشه و پشیمون بشی !
میگن اگه جرات گفتنشُ نداری پس برو بمیر !
میگن اگه عاشق اینی ، دیگه دنبال عشق دیگه ای نریا ، خیانت ِ !
میگن اگه رفتی پس دروغ می گفتی که عاشقشی !
...
اَااه ، این آدما چقدر حرف می زنن ...
نمیگن که چرا فقط من باید این کارارو بکنم ، پس اون چی ؟!
شکوه این تصویر
در عین بزرگی ، پوچ !
توهم و تنفر
عشق و بی مهری ...
شرط بندی روی ورق خوانی حکم .
تمسخر و استغفار
تصویر صورتی خندان و کوچک
شیوع عشقی زیبا در خیال
مشعوف شدن از دیدار
پشت دیوار !
ضربان قلب ، هن و هن نفس
خبری بود انگار !
گاه و بی گاه پچ پچ و ریز خنده روی پلکان ...
اجبار اما شیرین
در همسفری با پله ها .
بی بهانگی در حضور
به تلخی زدن این سفر در خاتمه
اندیشیدن برای بهانه ای تازه ...
برای حضوری دوباره .
همه چیز زود گذشت ...
همه چیز پوچ گذشت ...
درد ماند و درد .
ببینید ای جاده های لغزان
در گریز از درد حجران
خود را خرابِ خراباتِ تو کرده ام
می بینم رد پایم را
بر روی سفیدیت
این آرزوی دیرین من بود !
. . .
رد پای دیگری بود آنجا ...
به یقین ردپای غزالی نبود !
به روز رفتن از تیزی ِ پای او کاسته بودم
پس ، غزال نبود !
قدم هایم را تشدید دادم
رفته رفته
ازلت خود را محسوس دیدم
در پی اش
پس از سفیدی
خشت بود ! و نه چیزه دیگری
این آرزوی من نبود .
سوختم ، سال های طویلی را !
تعدد این سال ها قدری بیش از نیمه ی هستیم است
همه خندان ، همه شادان
همه چون پرچمی آزاد در بادان
جزء من ... !
جزء من که در این سال ها بازی نکردم
قلب ها شکستم و دل نبستم .
طعم شب زنده داری را نچشیدم
طعم پارسا را در کنارش ، نچشیدم
گویی بلد نیستم اما آب ندیدم !
آه ای ....... ! اینک در لباس خاکی خدمت
و تفنگی بر دوش ِ ایستاده ام
و در لحظه نگاه بانی ،
تو
از ژرفای تفکر و اندیشه ام با همان خنده های ناب کودکانه ات
خطور کردی ... .
و من با حال و احساسی گسیخته جبر بر ادمه پاسداری خویش دارم .
نمی دانم این ظهور را با کدامین
احساس در خفقان خود ، رجوع کنم ... .
سخت است ، بسیار سخت است !
...
و تو را خواهم دید و می بینم باز
اما ...
در خواب هایم ، در رویاهایم ، در خیالم
در اوهامی که به سراغم می آیند.
این حقیقت دارد و روزهای متوالی تکرار می شود ... !
نمی دانم تلخ است یا شیرین
تلخ است چون نیست !
شیرین است چون یاد است !
...
ایام در گزرند
با سرعتی سرسام آور
و من در حزن و اندوه این دوری ... .